زمستان است
چنان محو تماشایت شدن با خواب یکسان است
که تا پا در خیابان می گذاری راه بندان است
صدایت لحظه ی زیبای آزادی ست ، آزادی
سکوتت اولین شب های جان فرسای زندان است
از آن روزی که رفتی تا همین امروزِ یخ بندان
" هوا دلگیر، درها بسته ،سرها در گریبان" است
نفس از گرمگاه سینه ام بیرون نمی آید
که دیواری شود در پیش چشمانم ، زمستان است
دهان هر که را می بویم از عشق تو نوشیده ست
نمی دانم خرابات است اینجا یا خراسان است
محمدسعیدشاد
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت 12:46 توسط حسین عطایی
|