انگشت هایم خمیازه می کشند

 

و شعر می بارند روی دفتر هایم

 

می سوزد از حرم تو کاغذ شب

 

و هنوز به هوای تو گرم است سردی اتاقم

 

انگشت هایم خمیازه می کشند

 

و انگار از همیشه کر تر است گوش شب

 

که نمی شنود صدایت می کنم

 

خسته از نبودن هایت فریاد می زند تنم

 

این تکرار لعنتی کار دستم می دهد

 

یادم نمی آید پشت کدام دیوار

 

گفته بودم دوستت دارم

 

و یا گفته بودم

 

از این بکارت عاریه ای می ترسم

 

انگشت هایم خمیازه می کشند

 

من وقت از تو گفتن همیشه خوابم می آید

 

و فکر می کنم بالاخره خواب هایم

 

تو را به آغوش می کشند

 

انگشت هایم خمیازه می کشند .